دستی كه نان و نور به من داد میرود من مرده بودم او كه مرا زاد میروداین روزها كه میگذرد بی صدای اوتقویم پارهایست كه در باد میروداز من مخواه آینه باشم که در دلمیک چهره مانده و ... مگر از یاد می رود
چرا نمیشود بگویم از شما علامت سوالنمیشود بگویم از شما چرا علامت سوال به هر طرف که میروم مقابل من ایستاده استهمیشه مثل نقطه زیر یک عصا علامت سوال تو آن طرف کنار خط فاصله- نشستهای و مندر این طرف در
این منظره باغ گل و بر منظر کاشیحال لب خندان من و چون تو نباشیخوبم که بگویی بخوری بغض خودت رایعنی سر پا هستی و در خود متلاشیمن مثل همان لحظه ی بارانی ابرمجوری که به دل رازی و از چشم چه فاشیمی خندی اگر